دوباره مصلوب شد

مسيح بازمصلوب، نوشته نويسنده معروف يونانی "نيکوس کازانتزاکيس" است. ماجرا دريک آبادی يونانی نشين به نام «ليکووريس» می گذرد و تاريخ وقوع آن مربوط به زمانی است که آن قسمت ازيونان هنوزدرتصرف ترکان عثمانی بوده است. بر آن قريه آباد و پرنعمت حاکمی ازطرف دولت عثمانی حکومت می کند که آدمی است متفرعن و ظالم و ميخواره و هم جنس باز، و به جای زن با مردی به نام «يوسفک» است که ازازميربه نزد خود آورده و علاقه شديدی به او دارد.
ريش سفيدان ده که همه مسيحی هستند و کشيش کليسای ايشان به نام بابا گريگوريس آدم هايی هستند متعين و ثروتمند و خسيس و آزمند که بنا به امرکشيش تصميم می گيرند برای روزجشن تولد مسيح نمايشی شبيه به تعزيه برای نشان دادن مصايب مسيح راه بيندازند. به منظوراجرای اين تعزيه نقش عيسای مسيح را به مانوليوس که جوانکی بسيار مظلوم و چوپان ارباب ده است وا می گذارند. نقش پطرس حواری را به ياناکوس کاسب دوره گرد که اونيزجوان خوبی است و نقش حواريون ديگررا به آدمهای ديگری به تناسب سن و سال و موقعيت و خصايص اخلاقی ايشان محول می کنند. نقش يهودا را نيزکه حواری خائن به عيسای مسيح است به مرد شرير و عياش و چاقوکشی به نام پانايوتيس که «شعبان بی مخ» آبادی است و جزبا خودش با هيچ کس رابطه خوبی ندارد می دهند.
روزی براثرسر و صدا همهمه ای که از بيرون آبادی به گوش می رسد عده ای ازده بيرون می روند تا ببينند چه خبرشده است. جمع کثيری اززن و مرد و بچه و پير و جوان ديده می شوند که رو به آبادی ليکووريسی می آيند و در ميانشان کشيش فقيری به نام بابافوتيس هست. اين جمع را به دليل شورشی که درده خود براه انداخته بودند ترکان ازخانه و کاشانه شان بيرون رانده و عده ای ازايشان را نيزکشته بودند، و اينک آن بيچاره های بد بخت با زن و فرزند آواره شده بودند و به ليکووريسی می آمدند تا مگرساکنان مرفه و خوشبخت آن ده رحمی به حالشان بکنند و اززمينهای باير و بی مصرف خود قطعاتی به ايشان بدهند که درآن به کارو کوشش و زراعت به پردازند، ازگرسنگی نميرند و درخانه های خود نيزمنزلی موقت و آنان بدهند تا بعدا لانه و کاشانه ای برای خويش بسازند.
کشيش ده و ريش سفيدان وقتی ازماجرا با خبرمی شوند ازده بيرون می آيند، سرراه بر ايشان می گيرند و ازپذيرفتن آن آوارگان به عنوان پناهنده خودداری می کنند. درآن هنگام زن جوانی ازميان آن آوارگان که گويا حامله بوده و ازفرط خستگی و گرسنگی نيز از پا درآمده بوده است بر زمين می افتد و جان می دهد. کشيش ناقلای ده همين را بهانه می کند و به عذراينکه آن زن ازبيماری وبا مرده است به دستاويزحفظ و حمايت مردم ده خود از خطرشيوع بيماری وبا آوارگان را مجبورمی کند که راه خود را کج کنند و به سمت کوه بروند، و حتی مانع می شوند ازاينکه کسی هم کمکی يا صدقه ای به آن بيچارگان بدهد. آوارگان ناگزيربه سمت کوه «ساراکينا» که در بالای آبادی واقع بوده است می روند و در غارهايی که درآن کوه می بينند منزل می گيرند، تا فکری برای آينده خود بکنند. بيچاره ها به هنگام روزمردان و کودکان را به آباديهای اطراف می فرستند تا گدائی بکنند و يا اگرمردان بتوانند کاری برای خود پيدا کنند.
چند جوانی ازآبادی ليکووريسی، ازجمله «پطرس حواری» و مانوليوس عهده دارنقش عيسای مسيح درتعزيه و ميکليس پسرارباب بزرگ ده، براثراحساسات بشردوستی و دلسوزی به حال آن آوارگان اغلب مخفيانه با مقداری ازمواد خواربار و لوازم ديگر زندگی به ديدنشان به کوه می روند و ازبيانات بابافوتيس کشيش شريف سخت تحت تاثيرقرار می گيرند، با ايشان دوست می شوند و به همين جهت مورد بغض و کينه و نفرت کشيش ده خود و ريش سفيدان ثروتمند آن قرارمی گيرند.
درآن روزها است که يک نفر "يوسفک" بچه امرد آقا يا خان حاکم را می کشد، و او که ازاين پيشامد سخت متاثر و عزادارشده است فرمان توقيف کشيش و ريش سفيدان ثروتمند ده را صادرمی کند و تهديد می نمايد که اگرقاتل را هرچه زودتر معرفی و تحويل ندهند هر روز يکی ازايشان را به دارخواهد آويخت، و پس ازايشان هم روزی يک نفرازاهالی ده را خواهد کشت تا قاتل پيدا شود.
درحينی که کشيش و ريش سفيدان ده در زندان دست از جان شسته بودند و شور و اضطرابی هول انگيز بر همه ساکنان ده مستولی شده بود، ماتوليوس چوپان يعنی همان جوانی که نقش عيسی را در تعزيه برعهده می داشت وقتی درکوه ازاين ماجرا با خبرمی شود گوسفندان ارباب را به دست شاگرد وردست خود می سپارد، ازکوه به زيرمی آيد و به عنوان اينکه قاتل را می شناسد به نزد آقا می رود. وقتی آقا از او می پرسد که قاتل کيست او خودش را به عنوان قاتل معرفی می نمايد، و اين فداکاری را تنها برای نجات جان مردم ده می کند. آقا با اطلاعی که از طرزفکر و اخلاق اين جوان داشته است باور نمی کند، معهذا دستور توقيف او را می دهد که تا فردا فکرهايش را بکند و برای کشتن يا آزاد کردن او تصميم بگيرد.
به کمک ننه مارتا، کلفت خانه آقا که مسيحی بوده است کشف می شود که قاتل يوسفک ميراخورخود آقا است، لذا ميراخور کشته می شود و جوان چوپان و کشيش و ريش سفيدان ده را آزاد می کنند. آن نامردان نجات جان خود و مردم ده را از فداکاری و از خود گذشتگی چوپان جوان به دست آورده اند، و لذا قهرا بايد او را دوست بدارند و نسبت به او سپاسگزارباشند، ولی به جرم اينکه مانوليوس با آوارگان «ساراکينا» و با کشيش بابا فوتيس روابط حسنه دارد و برخی ازجوانان ده از جمله ميکليس پسرارباب ده و داماد آينده کشيش را نيز با خود همراه کرده است از او به شدت نفرت دارند.
و باز درهيمن اوان است که ارباب پاتريارکئاس مالک ده و پدر ميکليس می ميرد و همه ثروت و مال و منالش به يگانه پسرش ميکليس می رسد. ميکليس نيز جوان فداکار و از خود گذشته ای است مانند مانوليوس و تمام ماترک پدری، ازخانه پدری و خانه های ديگر و باغهای انگور و زيتون و زمينهای زراعی خود را به آوارگان «ساراکينا» می بخشد تا آن بيچارگان در زمستانی که در پيش است ازسرما و بی جايی و گرسنگی نميرند.
کشيش و ريش سفيدان ده که ازاين پيشامد سخت ناراحت شده اند شايع می کنند که ميکليس ديوانه شده است و لذا اقدام به چنين کاری از طرف او شرعا و قانونا درست نيست، و می کوشند تا آقای حاکم را نيزدراين باره با خود همداستان کنند.
آوارگان ساراکينا که اکنون صاحب خانه ها و باغها و کشتزارهای ارباب ده شده اند در روز عيد تولد مسيح دسته جمعی به ده می ريزند تا اموال خود را که ميکليس به ايشان بخشيده است تصاحب کنند، و با جنگی که بين ايشان و مردم ده درمی گيرد موفق به اجرا نقشه خويش می شوند. کشيش به آقا چنين حالی می کند که اين گروه بلشويکند و از طرف روسيه ماموريت دارند تا حکومت عثمانی را براندازند، و رهبرايشان نيزهمان مانوليوس است.
تبليغات آن کشيش رند درآن آقای احمق موثر واقع می شود، و او مانوليوس را احضارمی کند و به دست ايشان می سپارد. کشيش درکليسا حکم تکفير مانوليوس بيچاره را به عنوان يک بلشويک بی دين صادر می کند و موجب می شود که آن جوان بدبخت را بکشند. اينجا است که مفهوم «مسيح بازمصلوب» روشن می گردد، چه، مانوليوس نقش مسيح را درتغزيه داشته و اينک بارديگرمصلوب يعنی کشته شده است. آن آقای احمق نيز به اغوای کشيش و ريش سفيدان ده عده ای سربازترک ازشهرمی خواهد تا بيايند و «بلشويک» هايی را که املاک ارباب ده را تصرف کرده اند بيرون برانند. بيچاره بابافوتيس و آوارگان «ساراکينا» وقتی ازاين خبرآگاه می شوند ناگزير هرچه می توانند با خود برمی دارند و باز آواره می شوند تا دوباره به چنگ ترکها نيفتند، و داستان دراينجا به پايان می رسد.
کتاب «مسيح بازمصلوب» به قدری شيرين و پرهيجان است که تنها اين خلاصه کوتاه کافی برای نشان دادن زيبائی آن نيست و حتما لازم است همه کتاب را خواند تا بفهمد چه فرق بزرگی است بين رياکارانی که مذهب را دستاويزاجرای منويات پليد خود می کنند و مقدسان واقعی که مجری اصول مقدس و حقيق دين هستند و خواهان سلامت و سعادت و رفاه و آسايش مردمند نه حريص ثروت اندوزی و استفاده شخصی .
آنچه که دربخش اول و دوم ذکر شد، شکلبندی نیروهای سیاسی در پیش و آغاز انقلاب بود. در تحولات 27 ساله، نیروهای بینابینی و طبقهی متوسط هر چه بیشتر به حاشیه رفتند و مرکز درگیریهای سیاسی درون حاکمیت بین اقشار گوناگون سرمایهداری تمرکز یافت. این روند به دو صورت حذف سیاسی از ترکیب حاکمیت و تبدیل و تغییر و جابهجایی پایگاه طبقاتی نمایندگان سیاسی آن انجام گردید. تغییر مواضع 180 درجهای که در میان عناصر و جناحهای سیاسی که در روند سیاسی 28 ساله شاهد آن هستیم را باید از این زاویه مورد بررسی قرار داد.
پس از جنگ ولی نیروی دیگری آرام آرام به مرکز قدرت نزدیک شد و آن هم نیروی سپاه بود. سپاهیان نیروهایی بودند که از نظر طبقاتی به طبقهی متوسط و بهطور عمده به قشر پایینی آن تعلق داشتند. اینان در زمان جنگ و پس از آن در حفظ حاکمیت و تثبیت پایههای آن بیشترین سهم را داشتند. پس از جنگ کاملاً طبیعی مینمود که آنان جای شایسته خود را در حاکمیت طلب کنند. در زمانی که اینان در جبههها بودند، دیگرانی پستها را تقسیم کرده و برای آنان جایی باقی نگذاشتند. حاصل آنکه فشارهای بیرونی به حکومت آغاز شد. آقای رفسنجانی با شمِ سیاسی خاص خود بسیار زود دریافت که معادله قدرت در حال تغییر است. لذا از بهکار گیری نیروی سپاه و بسیج در امور اقتصادی سخن گفت. بدین ترتیب سالهای ریاست جمهوری آقای رفسنجانی سالهای تصاحب مدیریتهای درجه 2 و 3 اقتصادی و سیاسی چون فرمانداریها، استانداریها و مدیریتهای صنعتی و عمرانی برای فرماندهان سپاه شد.
نکتهی دیگری که در اینجا باید مورد توجه قرار بگیرد، تغییر در ترکیب سپاه همچون دیگر منابع قدرت سیاسی در ایران در طول جکومت پس از انقلاب است. اگر سپاهیان اولیه بیشتر از میان شهرنشینان بودند، ترکیب عمده بدنه سپاه را پس از 27 سال فرزندان روستاییان و یا حاشیهنشینان شهری تشکیل میدادند.
با روی کار آمدن آقای خاتمی جنگ قدرت بیش از پیش بر سر تضادهای فرهنگی شکل گرفت و مبارزه در شکل و ظاهر طبقاتی آن تا حدودی به حاشیه رفت.
بحثهایی چون جامعهی مدنی، حکومت قانون، مدرنیته و سنت و... از این جملهاند. اما مبارزه طبقاتی در پشت الفاظ فرهنگی با شدت هرچه تمامتر جریان داشت. دو نیروی سرمایهداری تجاری و سپاهی - که اکنون تا حدودی به ساز و کارهای مدیریتی و اداری به علت در دست گرفتن پارهای از مدیریتهای درجهی 2 و 3 آشنا شده بودند و پایگاه خود را در درون حاکمیت تقویت کرده بودند- نیروهای اصلی مخالف با او را تشکیل میدادند. با پیروزی آقای احمدینژاد اما این دو نیرو دیگر در یک پوسته نمیگنجیدند و درگیریهای سیاسی درون حکومتی را باید بیشتر از این منظر دید. سپاه اینک نه تنها به یک نیروی بزرگ مدیریتی بلکه به یک نیروی عظیم اقتصادی نیز تبدیل شده است. انعقاد سه قرارداد عظیم اقتصادی به مبلغ 7 میلیارد دلار، از یکسو توان عظیم این نیرو را در جامعه ایران به نمایش میگذارد و از سوی دیگر پس از انجام این پروژهها و پروژههایی که بیگمان در پی خواهند آمد بر قدرت و اهمیت و جایگاه آن در عرصهی سیاسی و اقتصادی جامعهی ایران افزوده خواهد شد.
سؤالی که در اینجا مطرح میشود این است که آیا سپاه در آینده میتواند یکپارچگی خود را حفظ نماید و یا بخشهای فوقانی آن همچون بسیاری از نیروهای سیاسی دیگر در نتیجه تماس با سرمایه دچار تغییرات طبقاتی گشته و فاصلهاش با بخشهای پایینی گسترش مییابد.
بدیت ترتیب ترکیب طبقاتی جامعهی امروز ایران را باید بدینگونه بررسی کرد:
1- نیروهای بیرون حاکمیت، شامل کارگران، بخش عمده دهقانان، بخشهای امروزی طبقهی متوسط ونیز بخش عمدهی سرمایهداری صنعتی.
2- نیروهای درون حاکمیت؛ شامل سرمایهداری تجاری و سرمایهداری نظامی و سرمایهداری بوروکرات و بخشهای کوچکی از سرمایهداری صنعتی.
3- نیروهای پیرامون حاکمیت؛ یعنی نیروهایی که مستقیماً در حاکمیت و در بخش بالایی آن نمایندهای ندارند ولی تا حدودی منافع آنان رعایت میشود. شامل بخش معینی از طبقهی متوسط سنتگرا که شامل ردههای پایینی سپاه و پارهای هیأتهای مذهبی و تشکلهای مشابه آن است. این نیرو در بدنه حاکمیت حضور جدی دارد.
درهم پیچی تضادهای فرهنگی و طبقاتی و تغییر پایگاههای طبقاتی نیروهای سیاسی در ایران، باعث گیج شدن ناظران سیاسی شده و امکان مانورهای گوناگون سیاسی را برای سیاست ورزان حرفهای فراهم نموده است.
پ.ن : درود بر رفقای قهرمان امیر کبیر

پ. ن ۲: به درک واصل شدن پینوشه را یه دوستان لیبرال و عزیزان آمریکا پرست تسلیت عرض میکنم . یادش بخیر بنده خوبی برای امپریالیسم و ارتجاع راست بود !!!!!!!!
شکلبندی نیروهای سیاسی در پیش و آغاز انقلاب ۵۷
با این حساب باید مشخص کرد که نیروهای شرکتکننده در جنگ قدرت چهکسانی هستند؟ و منافع چه طبقهای را نمایندگی میکنند؟
برای یافتن پاسخ سؤال بالا لازم است که نیروهای موجود در عرصه سیاسی ـ اقتصادی ایران شکافته شوند. این نیروها بهطور بسیار کلی در پیش از انقلاب عبارت بودند از: 1- کارگران و کشاورزان؛ 2- طبقهی متوسط؛ 3- طبقهی سرمایهدار.
طبقهی سرمایهدار در پیش از انقلاب به سهبخش سرمایهداری صنعتی و تجاری و بوروکرات تقسیم میشد، که خود به بخشهای بالایی و پایینی قابل تقسیم بودند. بخش بالایی سرمایهداری صنعتی به سرمایهدارای وابسته یا کمپرادور معروف بود. در جریان انقلاب بخشهای بالایی سرمایهداری تجاری و صنعتی ضربهی شدیدی خوردند و اکثر افراد آن از کشور گریختند. این ضربه در مورد سرمایهداری صنعتی اما تنها متوجه بخش بالایی آن نشد بلکه تا حدودی کل آن را دربرگرفت به این ترتیب سرمایهداری صنعتی در مقابل سرمایهداری تجاری که با استفاده از اهرمهای سیاسی بهدست آمده، دوباره رشد بسیاری کرده بود و در نتیجه سودجویی از شرایط جنگی و سپس سیاستهای تعدیل اقتصادی به سرعت گسترش یافته بود، حالتی مظلوم یافت.
در این میان تنها آن بخش کوچک از سرمایهداری صنعتی که دارای نفوذهایی درون حاکمیت بود و امکان استفاده از رانتهای حکومتی مانند دلار ارزان قیمت و یا وامهای بانکی را داشت در این سالها توانست از وضعیت نسبتاً مناسبی برخوردار شود. بخش بالایی سرمایهداری بوروکرات نیز دچار ضربه شدیدی شد و عمده نیروهای آن به خارج گریختند. اما این بخش هم با رشد دوباره از پایین و پیوستن نوکیسهها از بالا از نو قدرت گرفت و به نیروی توانمندی در ساختار کشور تبدیل شد.
با گسترش بخش دولتی شامل قسمتهای اداری و صنعتی و به کمک درآمد نفت همچون بادکنکی متورم شده و بر میزان قدرتمندی آن هر چه بیشتر افزوده گردید.
هر چند همهی اقشار و گروههای اجتماعی ایران به نسبت رابطهای که با قدرت داشتند کمابیش از درآمدهای باد آوردهی نفتی سهم بردهاند، اما همیشه سهم عمده نصیب بورژوازی بوروکرات و تجاری شده است.
طبقهی متوسط نیز که قسمتی دیگر از نیروهای درون حاکمیت را تشکیل میداد، در این سالها کمکم از حاکمیت رانده شد.
طبقهی کارگر اما، هرگز نمایندهی سیاسیای درون حکومت نداشت.
جامعهی ایران را اما از نگاه دیگری نیز میتوان دستهبندی کرد و آن دستهبندی فرهنگی است. از زمان حملهی اعراب به ایران و تبدیل شدن دین اسلام به عنوان دین اکثریت مردم، یکنوع دوپارهگی فرهنگی در میان ایرانیان شکل گرفت. از یکسو کشش به دین و از سوی دیگر علاقه به میهن. این دوگانگی در تمام ادبیات، فرهنگ و... ایرانیان در طول این سالها قابل مشاهده است. این دو وابستگی در تاریخ ایران گاه همسو و گاه در تضاد با یکدیگر عمل کردهاند.
از زمان قاجار که ایرانیان با فرهنگ غرب آشنا شدند، عامل فرهنگی دیگری نیز به این دو منبع نیرو افزوده شد که آن هم فرهنگ غربی یا امروزی بود. به این ترتیب جامعهی ایرانی در صد سال اخیر تحت تأثیر سه جاذبه فرهنگی، یعنی اسلامی، ایرانی و مدرن قرار گرفته است. در عرصهی سیاسی فرهنگ امروزی به دو بخش لیبرالی و سوسیالیستی قابل تقسیم است. این سه بخش فرهنگی را دیوار چین از هم جدا ننموده است. این سهبخش درکنار یکدیگر زیسته و درهم تأثیر گذاشتهاند و علیرغم تضادهای موجود گاه آنچنان درهم پیچیدهاند که تفکیک آنها از یکدیگر بسیار مشکل و گهگاه غیر ممکن به نظر میرسد. از میان این همزیستی و تأثیرگذاری و درهم پیچیها، پدیدههای سیاسیای چون ملی- مذهبی، سوسیالیستهای خدا پرست، سوسیالیستهای ملی و لیبرالهای مذهبی و... متولد شدند.
ادامه دارد ...........
پیروزی آقای احمدینژاد در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 بیگمان تحلیلگران و ناظران سیاسی ایران را غافلگیر کرد. اما حکومت یکساله او غافلگیری بزرگتری را بههمراه آورد. روند پراکندگی در نیروهای موسوم به اصولگرا که چندی پیش از نامنویسیهای انتخاباتی آغاز شده بود در زمانی کوتاه به اختلافات نسبتاً گسترده در درون حاکمیتی که قرار بود یکدست باشد انجامید. اگر رقابتهای اولیه برای انتخاب کاندیدای واحد و سپس مبارزات انتخاباتی تا حد معینی قابل قبول بهنظر میرسید و اگر درگیریها و جبههبندیهای درون مجلس بر سر کاندیداهای وزارت و رد پارهای از آنها را به حساب جنگ قدرت جناحهای گوناگون اصولگرا بهشمار آوریم قاعدتاً باید پس از تقسیم غنایم سازشی در میان این جناحها برقرار میگشت. ولی اختلافات درون حکومت مانند جنجال بر سر نامهی آقای احمدینژاد به مسؤلان ورزشی کشور در مورد ایجاد امکان برای ورود بانوان به ورزشگاهها، ایجاد هیاهو در سخنرانی آقای رفسنجانی در قم، جنگ بین ریاست جمهوری و شهرداری تهران و... را چگونه باید تعبیر و تفسیر کرد، آن هم در شرایطی که حاکمیت در کلیت خود درگیر چالشهای گستردهای چون، مسألهی هستهای، مسألهی درگیری در لبنان و فلسطین با اسرائیل، یحران عراق، بحران در روابط ایران و آمریکا و... است.
گروهی همچون همیشه با زرگری دانستن جنگ درون حاکمیت، آن را وسیلهای برای سرگرم نمودن مردم میدانند. گروهی دیگر آن را جنگ قدرت اعلام نموده و بدینوسیله خیال خود را راحت میکنند.
وظیفهی نیروهای پیشرو و آگاه، اما تحلیل شرایط و باز نمودن پوشیدگیها و نمایاندن آن به مردم است. سیاست همیشه جنگ بر سر قدرت است. وقتی که در پارلمان آلمان نیروهای چپ به آقای هلموتکهل نخستوزیر راستگرای وقت آلمان انتقاد میکردند که او فقط در فکر صندلی نخستوزیری است، وی پاسخ داد؛ بله من در فکر حفظ صندلی خویشم، همان صندلی که شما درصدد تصاحب آن هستید.
لنین همین مفهوم را به شکل دیگری بیان میکند؛ او میگوید، سیاست یعنی مبارزه برای کسب قدرت، کسی که این را نفهمد هیچ چیز از سیاست نیاموخته است. (نقلِ به معنی) و هماو در جایی دیگر میگوید، تا وقتی که تودهها از میان درگیریهای احزاب و گروهها، منافع این یا آن طبقه را درنیابند، همواره قربانی سیاست باقی خواهند ماند. (باز هم نقل به معنی).
این نمونهها از دو جریان فکری کاملاً متضاد، به این علت آورده شد تا نشان داده شود که در پس هر جنگ قدرتی باید نیروهای سیاسی و اجتماعی و طبقاتی گوناگون را دید.
با این حساب باید مشخص کرد که نیروهای شرکتکننده در جنگ قدرت چهکسانی هستند؟ و منافع چه طبقهای را نمایندگی میکنند؟
برای یافتن پاسخ سؤال بالا لازم است که نیروهای موجود در عرصه سیاسی ـ اقتصادی ایران شکافته شوند. این نیروها بهطور بسیار کلی در پیش از انقلاب عبارت بودند از: 1- کارگران و کشاورزان؛ 2- طبقهی متوسط؛ 3- طبقهی سرمایهدار.
پ.ن : عکسها را بی هیچ توضیحی ببنید
پ.ن۲ :پیش به سوی 16 آذر
پ.ن ۳ : اعتراض به مرگ اکبر محمدی و ولی الله فیض مهدوی
پ.ن ۴: بيانيه مجمع روحانيون مبارزدرانتخابات خبرگان:
پ.ن ۵: دو فعال کارگری به نام های سید داود رضوی و عبدالرضاطرازی صبح یکشنبه ۱۲ آذر در ترمینال خاوران بازداشت و به محل نا معلومی انتقال یافتند
دستاورد بزرگ اصلاحات ما بودیم !
جوانهایی که یاد گرفتند بشنوند ، بیاندیشند و بیستند .
برای نخستین بار بعد از نه سال جوانان اصلاح طلب
گرد هم می آیند تا نمایش دهنده ی این دستاورد تاریخی باشند .
شما را به شرکت در این جمع جوان دعوت می کنیم .
دو شنبه ۱۳ آذر ماه ۱۳۸۵
ساعت ۲۰:۳۰ - ۱۷:۳۰
تهران ، بلوار کشاورز ، خیابان کبکانیان
جنب مسجد موسی بن جعفر تالار تفاهم
برخيزيد، دوزخيان زمين!
برخيزيد، زنجيريان گرسنگي!
عقل از دهانۀ آتشفشان خويش تندر وار ميغرد
اينک! فورانِ نهائيست اين.
بساط گذشته بروبيم،
بهپا خيزيد! خيل بردگان، بهپا خيزيد!
جهان از بنياد ديگرگون ميشود
هيچيم کنون، «همه» گرديم!
نبرد نهائيست اين.
بههم گرد آئيم
و فردا «بينالملل»
طريق بشري خواهد شد.
رهانندۀ برتري در کار نيست،
نه آسمان، نه قيصر، نه خطيب.
خود به رهائي خويش برخيزيم، اي توليد گران!
رستگاري مشترک را برپا داريم!
تا راهزن، آنچه را که ربوده رها کند،
تا روح از بند رهائي يابد،
خود به کورۀ خويش بردميم
و آهن را گرماگرم بکوبيم!
نبرد نهائيست اين.
بههم گرد آئيم
و فردا «بينالملل»
طريق بشري خواهد شد.
کارگران، برزگران
فرقۀ عظيم زحمتکشانيم ما
جهان جز از آن آدميان نيست
مسکن بيمصرفان جاي ديگري است.
تا کي از شيرۀ جان ما بنوشند؟
اما، امروز و فردا،
چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند
آفتاب، جاودانه خواهد درخشيد.
نبرد نهائيست اين.
بههم گرد آئيم
و فردا «بينالملل»
طريق بشري خواهد شد.
پ.ن : بدون شرح !!!

این یک حقیقت تلخ است .
مکان : تهران ، کوچه پس کوچه های بالای میدان ولی عصر
-آقا .... آقا....
برگشتم! یه دختری حدودا 18 ساله شایدم بیشتر٬ چهره آرومی داشت٬ از من پرسید
-بچه اینجا هستی؟
گفتم تقریبا! چطور؟... بهم گفت...
-یعنی این محل و خوب میشناسین؟
باخودم فکر کردم که حتما آدرس جایی رو میخواد. گفتم حدودا٬ کمکی از دستم بر میاد؟....
-گفت:
اینجا مواد فروش میشناسین؟! "کراک" میخوام!!
یکم جا خوردم! اما زود خودم و جمع کردم٬ بعد از چند لحظه نگاه تو چشماش بهش گفتم نه... تو چهرش دقیق شدم٬ صورت آرومی داشت٬ خستگی تو چشماش موج میزد. هرچی بود معلوم بود که هنوز اینقدر تازه کار هست که تو خیابون اونم از یه آدم با تیپ دانشجویی سراغ مواد فروش و میگرفت!
وای که چقد دلم میخواست باهاش حرف بزنم! اما باید بهش چی میگفتم؟... شاید خوب بود که بهش میگفتم راه تو بازگشتی نداره٬ اما اگه از من پرسید بازگشت به چی؟! چه جوابی میتونستم بهش بدم! اصلا از کجا معلوم که اون من و قانع نمیکرد!!
میدونستم که دو قدم اونورتر وقتی که یکی اهلش و پیدا میکنه چه به روزش میاد٬ نمیدونم شاید خودشم میدونست!
آروم از کنارم رد شد که بره اونور خیابون! هنوز دلم میخواست یه کاری واسش بکنم... اما میدونستم که خودم هم به کمک نیاز دارم! تنها چیزی که تونستم بهش بگم این بود: مواظب خودت باش! برگشت و یه لبخند تلخ بهم زد و "رفت".
"رفت"...
به نظر شما در روز چند نفر "میرن"؟! اصلا کی مقصره... کی باید جواب پس بده... اصلا کی میفهمه که ما خسته ایم... کی میفهمه ما بی حوصله ایم...
کی دلش واسه "نسل من" میسوزه
چند روزی بود که آنتی فیلتر هایی که میذاشتم درست کار نمی کرد این ها به تلافی این چند روز .
http://windows.microsoft.web.id

از دیروز دوستان زیادی برای سالگرد وب نوشت تبریک گفتند؛ از همه ی آنان ممنونم. چندی پیش از خوانندگان وب نوشت پرسیده بودم که در مورد تغییرات جدید چه نظری دارند؛ اکثر آنها گفته بودند شکل سایت تغییر پیدا نکند چرا که سه سال است که به آن عادت کرده ایم و این خود سرمایه ای برای سایت است. لذا در سومین سالگرد، تغییرات اندکی در سایت به وجود آمده است:
بخش جدیدی به نام "پی نوشت" اضافه شده که اشارات کوتاهی به مناسبتها در آن خواهد رفت.
لینک عربی مطالب سایت از این پس فعال نخواهد بود؛ اما مطالب همچنان به زبان انگلیسی ترجمه می شوند و در بخش انگلیسی در اختیار خوانندگان قرار می گیرند.
از این پس این امکان داده شده که بتوانید عکس های روزهای قبل را نیز در همان صفحه ی اول وبلاگ ببینید.
ضمناً آدرس rss سایت نیز از این پس این خواهد بود: http://www.webneveshteha.com/rss.asp
بخش نظرات همچنان فعال است و می توانید در آن دیدگاه ها و نظرات خود را اعلام کنید.
در نهایت؛ از سایت ها و وبلاگ هایی که به مناسبت تولد سایتم مطلب نوشته اند، به خصوص از روزنامه های اعتماد ملی و آینده نو نیز تشکر می کنم.
مغز جوان دشمن سردوشي ظالم است ؛براي حفظ سردوشي ها بايد مغزهاي جوان رانابود كرد مغزجوان طالب آزادي وعدالت است ؛براي محوآزادي واجراي ظلم بايد مغز جوان پراكنده ومتلاشي شود ؛مغز جوان مركز بروز افكار واحساسات انساني است.براي اجراي اصول بربريت وتوحش بايد مغز جوان معدوم گردد .مغز جوان شخصيت وشرافت دارد ،عقل ومنطق دارد .وجدان واستقلال دارد ،مغز جوان دشمن زورونيرنگ است، مغز جوان در مقابل ظلم وقساوت طغيان مي كند ،او طوفان انقلاب به وجود مي آورد.