تبليغاتX
آرمان سرخ
دور باطل سرکوب
بعد از روی کار آمدن دولت احمدی نژاد و حوادث ناشی از آن، جامعه‌ ایران عموما در دو سو در تمایز نسبی با گذشته‌ خود قرار گرفته‌ است. اولین تمايز را ميتوان در سیاستهای به‌ غایت تندروانه‌ و ماجراجویانه‌ دولت احمدی نژاد در سیاست خارجی مشاهده کرد. این سیاست، فاز دوران خاتمی را که‌ بیشتر بر مبنای مدارا و بازسازی روابط متقابل با دیگر کشورها بود، به‌ فاز تقابل و تشنج بیشتر کشانيده‌ است. بویژه‌ با هرچه‌ بحرانی تر کردن مسئله‌ مناقشه‌ بر سر فعالیتهای هسته ای ایران آنرا عملا به‌ مراحل بسیار خطرناکتری رسانيده است. در واقع سیاست احمدی نژاد سیاست چفت و بست کردن بیشتر کمربندها و رفتن به‌ تقابل بود و هست. پررنگتر کردن خطوط ایدئو‌لوژی اسلامی، نفی هولوکاست، تقابل بیشتر با اسرائیل، به‌ چالش کشیدن بیشتر آمریکا و گسترده‌تر کردن فعالیتهای نیروهای امنیتی خود در کل منطقه‌ از نتایج عملی چنین سیاستی بوده‌ و هست.
احمدی نژاد که‌ در بدو تبلیغات انتخاباتی خود، با طرح یک سری شعارهای پوپولیستی در حوزه‌ اقتصادی که به‌ قول خودش سعی در آوردن پول نفت بر سر سفره‌ مردم را داشت، به‌ موازات پیشبرد سیاست خارجی خود بتدریج و با تاخير یک مقدار بیشتر به‌ تهاجم قوی در زمینه‌ سرکوب داخلی روی آورده و سیاست سرکوب فعالان و جنبشهای مدنی را بطور گسترده در پيش گرفته است. در واقع سیاست سرکوب که‌ سویه‌ دوم رویکرد سیاسی دولت احمدی نژاد است، نتیجه‌ منطقی سیاست ماجراجویانه‌ و میلیتاریستی است که‌ در منطقه‌ باجرا در ميآورد. سیاست رفتن به‌ تقابل در خارج، منطقا به‌ محیطی یکدست و کنترل شده‌ در داخل احتیاج دارد، بویژه‌ آنگاه‌ که‌ دولت روی کار آمده‌ نتیجه‌ یک دمکراسی عادی و نرمال امروزین نباشد. حتی فراتر از این اساسا دیکتاتورها گاهی به‌ بحرانهای خارجی خود دامن میزنند تا بهانه‌ای برای بسته‌تر کردن شرایط داخلی داشته‌ باشند. سویه‌ اختناق بیشتر، مرحله‌ای بود که‌ میبایست بلافاصله‌ بعد از تشدید بحران خارجی میآمد، و آورده‌ نیز شد!
آنچه‌ که‌ در مدت اخیر افکار عمومی داخلی و جهانی را به‌ خود جلب‌ کرده‌، شتاب گیری بیش از پیش روند اختناق و سرکوب است. تشدید فشار بر‌ زنان، جوانان و دانشجویان اکنون تنها امری نیست که‌ تنها در پی اعتراضی مشخص بیاید، بلکه‌ فراتر از آن رژیم خود پیشاپیش به‌ زمینه‌ چینی میرود، و با ایجاد بهانه‌های دروغین امر سرکوب عریان را به‌ فعالان تحمیل میکند. چنین به‌ نظر میرسد که‌ دولت احمدی نژاد و نیز شخص خامنه‌ای حداکثر اصرار را بر استفاده‌ از وضع موجود دارند، و به‌ هر وسیله‌ میخواهند بیش از پیش هم حوزه‌های اقتدار خود را گسترش دهند و هم دستاوردهای نسبی جنبش مدنی ایران را دوباره‌ به‌ صفر تبدیل کنند.
تجربه‌ البته‌ نشان داده‌ است که‌ هر بار جمهوری اسلامی به‌ امر سرکوب دست یازیده‌ است، توانسته‌ با استفاده‌ از امر پراکندگی جنبشهای مدنی، آنها را به‌ عقب نشینی نسبی وادار نماید و خود پیروز از این میدان بیرون آید. این بار نیز جمهوری اسلامی همین خواب را دیده‌ است و میخواهد دستاوردهای خود را در این زمینه‌ پربارتر کند! اما آنچه‌ که‌ ما اینبار شاهد آن هستیم، قویتر بودن اعتراضات مردمی است. سرکوب سالهای اخیر نه‌ تنها منجر به‌ از میدان بدر کردن این جنبشها نشده‌ است، بلکه‌ امروزه‌ میبینیم که‌ پرتوانتر از گذشته‌ عمل میکنند و این رژیم را بسیار نگرانتر کرده‌ است.
جنبشهای اجتماعی ایران در حال تجربه‌ کردن دوران دیگری از توان حضور و اعتراضات خود هستند، دورانی که‌ درآن ضرورت همبستگی این جنبشها بیش از پیش مطرح میشود، دورانی که‌ از جمله‌ در این نوع شعارها بازتاب مستقیم و قوی خود را مییابند:
" جنبش داشجویی متحد جنبش زنان و کارگری "
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط ا.امیرقلی |

درست بعد از اینکه مرد بوسیدمش
مدت هاست. مدت های طولانی ست که ترا نديده ام. مدت هاست که مرا نديده ای. شايد اين تنها وجه اشتراکمان باشد. زحمتی بيهوده. وقتی بسيار . گذاشتن رد اشک، در انتهای نامه ای که هرگز خوانده نخواهد شد. راز ناگفته ای نيست....
سايه ها، آدمها، نگاهها، پيرامونم دايره ای در انتظار تشنج است. خانه ام سنگينی حضورت را احساس ميکند. تاوان مهربانيت؟... مرگ؟... من خواب ديده ام آمدنت را و آرزو ميکنم که نيايی. درست مثل آفتاب فردا......
عشق. روايت تداوم نسل، محدوده های تکراری و ملال آور. هيچ کدام کفايت نمی کند. فرصتی ست تا خوب نگاهت کتم. از لابه لای محدوده های تکراری عشق درون اين قاب چوبی. ميان من و تو ای که اينجايی هيچ چيز نيست.... تنها صدای تيک تاک لحظه ها و سرمای دلچسب اين روزها . مزه مزه کردن يادواره ی ته مانده ی خوشی های کوچک. لذت گيراندن سیگار در زير اندکی اين باران.
مگر چند بار ميشود هيجان زده عاشق شد؟ دندان قروچه ی بی حاصل.... بر شيشه ی بخار گرفته آخرين حرف اسمت را مينويسم. رسوايی اعتراف. بر افروختگی و سوزش انگشتانم (از وحشت روال رايج دوست داشتن ) . با بهانه ای بيهوده شيشه را پاک ميکنم. بی سخن دوست داشتن تو.
کور بايد بودم که نمی ديدم نگاه تو را که هنگام يگانگی در دور ترين فاصله از من است. تاريکی شب همه گونه گستاخی را ميدان ميدهد... حتی تاب آوردن کابوس غمناک چشمان تورا در گورستان تلخ مرگ.... به خيابان ميزنم. جيب هايم را از برگهای خشک پر ميکنم ـ پيش از سر رسيدن رفتگران ـ حتی لابه لای گلهای نداشته ی قالی را به دقت ميگردم. .......
تنها شب ها هنگام خواب احساس ميکنم، سنگينی ساعتم و غم از دست دادن تو را......
پ.ن : پرسپولیس قهرمان شد تا چهارشنبه و پایان فینال لیگ قهرمانان منتظرم .......
پ.ن ۲ : دارم فکری به حال اینجا و نظم و ترتیبی برای به روز کردنش میکنم . فعلا .......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط ا.امیرقلی |

عادت میکنیم
۱- پارک نشاط ( پارک بهشت مادران ) از امروز پارک مخصوص بانوان شده است یعنی ورود هرگونه مردپارک نشاط به این پارک ممنوع است . من نمیفهمم تقسیم بندی با سهمیه بندی فضای سبز درمیان این ساختمان سر به فلک کشیده یعنی چه ؟ از قرار معلوم این جریان به پارک نشاط هم ختم نمیشود و قرار است پارک چیتگر و چند پارک دیگر هم به  لیست پارک های مرد ممنوع اضافه شود !!!! راستش را بخواهید قصد نقد نوشتن به این نصمیم شهرداری و شورای شهر تهران و ایضاً اصلاح طلبان حاضر در شورای شهر ندارم . اینها را نوشتم برای اینکه  با پارکی که دوستش داشتم خداحافظی کنم . پارک نشاط با آن همه خاطره خوب باید به کنار رود روزهایی خوبی که با رفقا در آنجا داشتم ، بعد ازظهر های تنهایی پارک و شکستن بغض در تنهایی و گوشه خلوت پارک ، دوچرخه سواری راه رفتن در بعد از ظهرهای داغ تابستان و خنکی پارک ، زیبایی پاییز در برگ ریز آن ، شوخی همیشگی من در آن پارک که اینجا که هستید صحنه هایی را میبینید که نباید ببینید زوجهای جوان در ( مگه من هرزه نگاری میکنم که این لحظات رو شرح بدم ؟ ) خلاصه دلم برای پارک نشاط تنگ میشود همین و بس !!!!!!!!!!!
۲- روزماضی  دارکوب   زنگ زد که به تئاتر سنگلج شویم تا نمایش بازی سازان اندرونی را به تماشا بنشینیم به سنت روشنفکری ایرانی که چه عرض کنیم جهانی که هرچه دارد پول ندارد آن هم در این آخر ماهی گفتم پول نداریم شرمنده !!! که فرمود : رایگان است گفتم به شتاب می آیم . رفتیم نیکو تئاتری بود . موزیکال و زیبا داستان در عصر قجر بود در روز های آخرین فتحعلی شاه قجر و ......... به کنایه زیبا سخن میگفت از روزگار هنرمندان در این وآن  روزگار . جمله ای در آن خیلی پسندیدم که گفت : نمیدانم چرا عاقبت مطربان در این دیار سقوط از بام اندرونی است . نمایش در آخر اردیبهشت در تئاتر سنگلج به روی صحنه است بشتابید که زیبا تئاتری است .
۳- امروز در این طونل زیر زمینی (مترو) بودم که با خود اندیشیدم چرا من هر روز روزنامه میخرم ؟ اخبار را که از طریق اینترنت از سایت های خبری فیلتر شده و نشده دنبال میکنم . مطلبی قابل توجهی نیز در آن نیست
که ارزش خریدن داشته باشد اما بر روی عادت هر روز صبح روزنامه را میخرم چرایش را  هم نمیدانم . جریان یک روزنامه یک مثال بود که بگویم بیاییم ببینیم چقدر کارهایی که در روز انجام میدهیم از روی عادت است عادت کردهایم به اینکه اینگونه زندگی کنیم و تغییر عادت برایمان سخت است باز هم در مورد عادت به نظم موجود خواهم نوشت .
پ.ن : منچستر قهرمان شد ، شک نکنید پرسپولیس هم قهرمان است      
  
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط ا.امیرقلی |

نوجوانی در آستانه اعدام

علی مهین ترابی نوجوانی که در سن 16 سالگی و در طی نزاعی دسته جمعی در مدرسه متهم به قتل همکلاسی خود گشته بود و علیرغم رد اتهام توسط وی و نواقص پروند سرانجام ازسوی شعبه 33 دادگاه عمومی بررسی مجرمان نوجوان درکرج به مجازات اعدام محکوم شده است . پس از تائید حکم در دیوان عالی کشور و بی نتیجه ماندن تلاش شورای حل اختلاف ، پس از 5 سال تحمل زندان سرانجام اجرای حکم اعدام این نوجوان به اجرای احکام زندان رجایی شهر کرج ابلاغ گردید.

هر چند سازمانهای مدافع حقوق بشری ، اتحادیه اروپا و بالاخص سازمان عفو بین الملل در سال 2007 طی گزارشی مفصل از حکومت جمهوری اسلامی درخواست توقف حکم اعدام این نوجوان را نموده بودند و علیرغم اینکه ایران کشوری است که عضو «پیمان بین المللی حقوق مدنی و سیاسی» و «آی. سی. سی .پی. آر» ، است و تعهد کرده است که مجرمین زیر سن قانونی را اعدام نکند اما حکومت جمهوری اسلامی که بالاترین آمار اعدام کودکان را در دنیا دارست اکنون حکم اعدام این نوجوان را در آستانه اجرا قرار داده است.

مسلم است توقف حکم اعدام این نوجوان تلاش بی دریغ مدافعان حقوق بشر و اصحاب رسانه ای را می طلبد . در ادامه  نامهای از این نوجوان اعدامی مورخه آذر ماه سال گذشته خطاب به افکار عمومی نوشته بود می آید .
 

 


 
پاییز گفت تا چند روز دیگر می رود.

مامور زندان هم گفت قبل از رفتن پاییز تو هم می روی .

با انگشت روزها را می شمارم .

لحظه های مرموز به تندی می گذرند.

لولوی شب می آید ، هر شب ...

تو هم می بینی ؟

اینجا تاریک است .

بوی مدرسه از یادم رفته .

 

حالا من – علی مهین ترابی ، فرزند محمد رضا متولد سال 1365 – شاگرد درس خوان سال دوم هنرستان در میان این جمعیت نام دیگری هم دارم " اعدامی"!

هیچ وقت زمستان را دوست نداشتم اما حالا که قرار است دیگر هیچ وقت روی خیابان های سفید محله مان را نبینم دلم برای برف بازی حسابی تنگ می شود.

جویباری از چشم هایم جاری می شود.

مرگ لالایی می خواند، صدای خاموشش را می شنوم .

ضربه های قلبم یکی یکی خاموش می شوند.

لحظه های غم انگیز زندگی ام از چهاردهمین روز بهمن سال 81 شروع شد.

در رشته کامپیوتر یک هنرستان غیر انتفاعی درس می خواندم.

شاگرد اول مدرسه بودم . به همین خاطر رویای شرکت در المپیاد برایم در حال تحقق بود. اما...

میلاد و مزدک همکلاسی هایم بودند . آن روز با هم درگیر شدند . وقتی فهمیدم درگیر شده اند رفتم جدایشان کنم . دلم نمی خواست نمره انضباطشان کم شود.

وقتی یکی از بچه ها فریاد زد: مدیر آمد بچه ها از هم جدا شدند.

شاگردها به صف وارد کلاس می شدند.

مزدک فکر کرد به طرفداری از میلاد وارد دعوا شده بودم . نمی دانست هیچ قصدی نداشته ام .

مزدک گفت : "زنگ آخر بایست کارت دارم ."

اهل دعوا نبودم ، همه این را می دانستند . دلم نمی خواست در موردم این طوری فکر کند . به کلاس رفتم . می خواستم با مزدک حرف بزنم و برایش بگویم که فقط می خواستم آتش دعوا را بخوابانم اما مزدک قبل از این که حرف هایم را بشنود از شدت عصبانیت به طرفم هجوم آورد. اما بچه های کلاس اورا گرفتند و بی نتیجه به کلاس خودم برگشتم .

زنگ آخر

آن روز در تمام زنگ ها دلم حسابی شور می زد. بالاخره زنگ آخر خورد . زنگ آخری که بوی مرگ می داد.
مقابل دم در مدرسه مزدک را دیدم . میلاد هم با من بود. همان موقع مزدک نزدیک شد و درگیری رخ داد. خیلی از بچه های مدرسه دورمان بودند . عده ای می خواستند جدایمان کنند . همهمه بدی بود . نفسم داشت بند می آمد.
حلقه دانش آموزان مدرسه لحظه به لحظه تنگ تر می شد . طرفدارهای من ، میلاد و مزدک پخش شده بودند . وقتی یاد آن صحنه می افتم قلبم از جا کنده می شود . بچه ها از طرف فشارم می دادند . به عقب کشیده شدم . فشار آن قدر زیاد بود که چند قدم عقب تر رفتم . چاقو را از جیبم در آوردم . می خواستم با نشان دادن چاقو آن ها را بترسانم . مزدک و میلاد هنوز با هم درگیر بودند . میلاد از پشت سر اورا مورد ضرب و شتم قرارداده بود که میلاد به طرفم آمد . آن لحظه نفهمیدم چه اتفاق افتاد. ناظم آمد . چشم هایم داشت می سوخت . فضا غبار آلود بود . مرثیه چشمانم تمامی نداشت . نفس نفس می زدم که ناظم رسید . با آمدن او بچه ها فراری شدند. بعضی ها مزدک را که به شدت عصبانی بود کناری کشیدند . او داشت کاپشنش را در می آورد و همچنان هم تهدید می کرد. یک لحظه متوجه شدم پیراهنش خونی است . حالم خراب شد .

دنیا دور سرم چرخید . تمام توانم را در تارهای صوتی ام حمع کردم و فریاد زدم کدام نامردی اورابا چاقو زده ؟

انگاری همه کوچه ها به بن بست می رسیدند.

نزدیکی های مدرسه فقط یک ماشین در حال حرکت بود . با التماس و گریه خواستم توقف کند .راننده وقتی دید مزدک خونی است گفت به من ربطی ندارد. می ترسید گرفتار شود . گفت :" هر کی زده خودش هم ببردش بیمارستان ."

دنیا دور سرم می چرخید. گفتم آقا تورا به جان بچه هایتان مارا ببرید . من نزده ام اما مزدک همکلاسی ام است شما اورا برسانید خودم تا اخرش هستم .

راننده ایستاد اما سوارمان نکرد. فکر می کردم حالش خوب می شود. سرانجام یکی از دبیرهای مدرسه آمد و مزدک را به بیمارستان رساند. خودم به دفتر مدرسه رفتم .

بچه ها میلاد را هنگام فرار از صحنه جرم گرفته و به دفتر برده بودند.

پلیس در مدرسه

دقایقی بعد مامورهای پلیس آمدند. به کلانتری منتقل شدم . تا به آن روز نمی دانستم کلانتری چه شکلی است . رنگ به صورت نداشتم . انگشت هایم می لرزید. دلم آرام نمی گرفت . انگار یخ زده بودم . افسر نگهبان گفت :" مزدک زنده است ." با شیندن این حرف حالم بهتر شد . گفتم خدارا شکر چون خود مزدک به همه می گوید که من در این ماجرا تقصیر نداشته ام .

دو روز بعد

ثانیه های وحشت به کندی می گدشتند حقیقت تلخی در راه بود . من و زندان؟

ای کاش هیچ وقت در لحظه های مایوس کننده آن روزها اسیر نشوی .

باورم نمی شد ، نه ! کابوس بود . بگو هنوز هم دارم کابوس می بینم ...

بابا آمد . پشت در بازداشتگاه ایستاد. در چشم هایم زل زد . گفت :" بی آبرو ! انتظار هیچ حمایتی از من نداشته باش .

آبروی چند ساله مارا به باد فنار دادی . لعنت ...!"

می خواستم فریاد بزنم . صدای بغض آلودم از ته گلو بیرون آمد . شرم داشتم در بازداشتگاه به چشمان بابا نگاه کنم.

گفتم : " شما به ملاقات مزدک بروید خودش همه داستان را همان طور که بوده برایتان تعریف می کند. مزدک به شما و همه آن آدم های بیرون می گوید که من نزده ام .."

بابا آه عمیقی کشید و رفت . عمق تلخی نگاهش هنوز جانم را می سوزاند . بعد ازر فتن بابا به اداره آگاهی منتقل شدم و در آن جا آوار نا باوری بر سرم فروریخت .

آه ! مزدک مرده بود.

بیچاره بابا این را می دانست به همین خاطر بدون حرفی فقط آه کشید و رفت . رفت و تا بیست روز دیگر هم به ملاقاتم نیامد. با درخواست دیگران هم برای گرفتن وکیل مدافع مخالفت می کرد.

داشتم از درون می سوختم . از همان روز دیگر چشم هایم به جز پنجره های بسته هیچ نمی دید. آرام و قرار نداشتم ،

تبسمی در لحظه های مبهم این کابوس جا نمی گرفت . هنوز هم صدایی نیست ، جز مرگ ، این را می شنوی ؟

من هیچ ضربه ای نزده بودم. اما انگا ر پشت شیشه های قطورترین پنجره زمان ایستاده بودم .

خانواده مزدک خدابیامرز برخوردی انسانی با من داشتند . بابا گفت :" فقط بگو غلط کردم . بگو اشتباه شده . تقاضای عفو و بخشش کن." . این ها آدم های خوبی هستند، داغ دارند اما تورا می بخشند می دانم ."

در دادگاه

بعداز سه جلسه دادگاه قاضی فقط می پرسید:" آیا سه ضربه را قبول داری ؟"

من که فقط روی بدن مزدک خون دیده بودم می گفتم نه ! ضربه ای نزده ام اما یک قسمت خون آلود روی بدنش دیدم .

قاضی می گفت : پس یک ضربه را قبول داری ؟

گیج بودم . اصلا ضربه ای نزده بودم اما باید به کاری انجام نشده اعتراف می کردم.

بارها گفتم اصلا ضربه ای نزده ام و شاید در لحظه ای که اورا هل داده اند بر اثر ازدحام جمعیت او مورد اصابت کارد قرار گرفته است .

پاییز دارد می رود . من هم دارم می روم.

در شعبه تشخیص دیوان عالی ، لایحه دفاعیه وکیل مدافع ام رد شده و در اعاده دادرسی هم به آن توجهی نکردند.
پرونده ام برای تایید نهایی به حوزه ریاست قوه قضاییه رفت . در آن جا آیت الله شاهروردی دستور دادند :" با توجه به نظریه مشاورین محترم ، پرونده در یکی از هیات های حل اختلاف به صلح و سازش ختم شود."
حالا روزها می گذرند . تا به حال این قدر به مرگ نزدیک نشده بودم ؟

زمان زیادی به اجرای حکم باقی نمانده . هنوز آرزوهایم را درست نقاشی نکرده بودم که توفان زد.
در هجوم وحشیانه این خزان دل کسی به غنچه ها رحم نکرد. میله های زندان را تا بحال دیده ای ؟

تا به امروز درگرداب غوطه خورده ای ؟ نفسم دارد بند می آید . پنج سال است که ثانیه ها را به انتظار رهایی می شمارم .

صدایی در نیمه شب به گوشم می رسد . وقتی لولوهای وحشت می آیند زمزمه ای آرام و نا خودآگاه به قلبم هشدار می دهد که روزی بی گناهی ام به اثبات می رسد . زمان زیادی باقی نمانده . برایم دست به دعا ببر . حالا تمام آروزیم این است که مزدک به خواب مادرش بیاید و برایش از حقیقت آن روز و بی گناهی ام بگوید.

به انتظار زمستان می نشینم .

اگر رها شوم برای پدر و مادر مزدک فرزندی می کنم .

نجات ، نجات ، نجات.... حالا قبل از رفتن پای چوبه دار این واژه را با تمام وجود فریاد می زنم . صدایم را می شنوی ؟

جوانی ام را می بینی ؟

" به خدا من بی گناهم . به جوانی ام رحم کنید . همین ."
پ.ن : نمایشگاه عکس کودکان
چتری برای فراموش شدگان کوچک
روز: یکشنبه 29 اردیبهشت لغایت جمعه 3 خرداد از ساعت 9 صبح الی ۷شب
آدرس:فلکه دوم تهرانپارس – خیابان جشنواره – فرهنگسرای اشراق (طبیعت)
ضمنا برنامه های متنوع دیگری از جمله: نمایش تئاتر ( در 3 روز) ، نقاشی و.... برای کودکان برگزار می گردد.توجه: روز اختتامیه جمعه از ساعت 13 الی 19 می باشد. منتظرحضور صمیمانه ی شما و کودکان دلبندتان هستیم. به همت عزیزانمان در کانون دفاع ازحقوق زنان وکودکان تهران 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط ا.امیرقلی |

بازی.... بازی........ بازی ..........

سميرا زئوس  من را به بازي دعوت كرده است كه بايد در مورد 5 آرزوی محال ، 5 دقيق اولي كه رفتی تو اينترنت چه كار ميكردی ؟ و پنج هله ، حوله كه دوست داری چيه ؟‌
من هم چون تقلب دوست دارم تقلب میکنم  به جای ۵ تا آرزوی  محال ۶ تا آرزوی محال و ۶تا آرزویی که  دارم به همراه ۶ تا هله هوله که همیشه میخورم را مینویسم .
در راستای اينكه من هم تقلب دوست دارم هم شش آرزوی محالم را مينويسم هم شش آرزويي كه دارم
اول شش تا از آرزوی محالم  
۱ – دوست داشتم به جای سال ۱۳۶۱ متولد سال ۱۳۳۰ بودم چراش هم بماند برای خودم گرچه رفقای نزديك دليلش را می دانند
۲- خيلي دوست داشتم ميشد مثلا ۲۰۰سال بعد از مرگم ميفميدم چه خبر است يا حداقل آيندگان در مورد اعمال و رفتار امروز ما چه قضاوتی می كنند
۳- خيلی دوست داشتم كه انقلاب ۵۷ به اين شكل پيروز نميشد
۴- خيلی‌دوست داشتم متولد انگلستان بودم .
۵- خيلی‌ دوست داشتم كه بازی ۶تايی ها رو تو استاديوم بودم
۶- خيلی دوست داشتم فينال سال ۹۹ ليگ قهرمانان رو تو نيو كمپ بودم  

دوم شش تا از  آرزو ها يی كه دارم :‌
۱- پرچم سرخ سوسياليسم در سراسر جهان به اهتزاز در آيد تا تمام مردم جهان از هر قوم و ن‍ژاد ، با هر عقيده و مسلك بتوانند در كنار هم با آزادی و برابری‌و عشق و دوستی در صلح زندگی‌ كنند .
۲- آزادی‌همه زندانيان سياسی ، عقيدتی و قومی‌ در سراسر جهان
۳- لغو مجازات وحشيانه اعدام و شكنجه (‌تحت هر نامی در سراسر جهان )
۴-  قهرمانی‌ پرسپوليس در ليگ امسال
۵- قهرمانی منچستر در ليگ قهرمانان

۶ - رسیدن به عشقم
سوم پنج دقيقه اولی كه رفتم تو اينترنت :‌
بادم نيست كه چی‌كار ميكردم لابد انقدر حول شده بودم كه نمی دونستم بايد چی كار كنم
  چهارم پنج تا هله هوله اي كه دوست دارم :‌
۱ – چيپس فلفلی و پياز جعفری‌ به شرطي كه چی توز باشه
۲- كرانچی تند و آتشين
۳-انواع نوشیدنی چه الکی و چه غیر اکلی
۴- پفک هندی
۵- چس فیل 
من هم این عزیزان را به بازی دعوت میکنم :
دارکوب  ،  خنیاگر باد  ، گذر از معنا(رها عزیز )  و یک عنصر ناراحت  
  

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط ا.امیرقلی |

 
.:: Media ::.